Home مقالات علمي عصر اطلاعات جلد دوم:اقتصاد، جامعه و فرهنگ(قدرت هويت)
عصر اطلاعات جلد دوم:اقتصاد، جامعه و فرهنگ(قدرت هويت) PDF چاپ نامه الکترونیک
نوشته شده توسط ميثم   
شنبه ۲۱ فروردين ۱۳۸۹ ساعت ۰۸:۳۷

در جلد دوم کتاب عصر اطلاعات کاستلز به جریان‌هاي هویتي موجود در جامعه شبکه‌اي نوین پرداخته است. این جریان‌هاي مطرح شده در کتاب حاضر به ترتیب عبارت از بنیادگرایي دیني (اسلامي و مسیحي)، ملي‌گرایي، قوم‌گرایي، هویت‌هاي محلي و حرکت‌هایي همچون زاپاتیستاهاي مکزیک، میلیشیاي آمریکا و آئوم ژاپن، نهضت محیط زیست، فمینیسم و همجنس‌گرایي است. همچنین کاستلز درباره پدیده‌هایي مثل تضعیف قدرت دولت‌هاي ملي و بحران دموکراسي بحث کرده است.

عصر اطلاعات(جلد دوم)

اقتصاد، جامعه و فرهنگ(قدرت هويت)

مانوئل کاستلز/ حسن چاوشیان، ویراستار ارشد علي پایا، طرح نو، 1380، 528 صفحه

معرفي:

در جلد دوم کتاب عصر اطلاعات کاستلز به جریان‌هاي هویتي موجود در جامعه شبکه‌اي نوین پرداخته است. این جریان‌هاي مطرح شده در کتاب حاضر به ترتیب عبارت از بنیادگرایي دیني (اسلامي و مسیحي)، ملي‌گرایي، قوم‌گرایي، هویت‌هاي محلي و حرکت‌هایي همچون زاپاتیستاهاي مکزیک، میلیشیاي آمریکا و آئوم ژاپن، نهضت محیط زیست، فمینیسم و همجنس‌گرایي است. همچنین کاستلز درباره پدیده‌هایي مثل تضعیف قدرت دولت‌هاي ملي و بحران دموکراسي بحث کرده است. در سرتا سر کتاب، کاستلز فرض‌ها، گمانه‌زني‌ها و داوري‌هایي از جمله در باب دین، اسلام و جمهوري اسلامي و نیز درباره مسائل مختلفي مثل خانواده، روابط زن و مرد و امثال آن ابراز داشته است که نقل آنها صرفا با هدف اطلاع رساني براي دست اندرکاران و تصمیم‌گیران و سیاست گذاران فرهنگ صورت گرفته و به لحاظ ارزشي و ایدئولوژیک جاي چون و چرا باقي است.

 

خلاصه:

انقلاب تکنولوژي اطلاعات و بازسازي ساختار سرمایه‌داري، شکل تازهاي از جامعه یعني جامعه‌ي شبکه‌اي را پایه گذارده است. وجه بارز این جامعه، جهانشمول شدن آن دسته از فعالیت‌هاي اقتصادي است که اهمیّت استراتژیک قاطعي دارند. همراه با این، دولت سالاري در ربع پایاني قرن در حال سقوط بوده است و شاهد خیزش تظاهرات نیرومند هویت‌هاي جمعي بوده‌ایم که در دفاع از یگانگي فرهنگي و کنترل مردم بر زندگي و محیط زیست، فرآیند جهانشمولي و جهان وطني شدن را به مبارزه طلبیده است؛ مانند جنبشهاي پیشرویي همچون فمینیسم و جنبش محیط زیست که در پي تغییر شکل مناسبات انساني در بنیادي‌ترین سطوح آن هستند، و طیف وسیعي از حرکت‌هاي ارتجاعي (کذافي المتن) که مفاهیمي همچون خدا، ملت، قوم، خانواده یا سرزمین مادري را به سنگر مقاومت و مبارزه تبدیل کرده‌اند. میان هويت اعم از هويت جنسي، دیني، ملي، قومي، منطقهاي، اجتماعي، زیستي و تکنولوژي و نهادهاي دولت فعل و انفعال‌هاي متقابل گستردهاي درگرفته است. فرایند جهاني شدن فني – اقتصادي که شکل دهنده دنیاي ماست، از چند جبهه یعني فرهنگ‌ها و تاریخ ها و جغرافیاهاي گوناگون به چالش طلبیده مي‌شود و جلوه‌هاي سیاسي و اجتماعي گوناگوني به هم مي‌رسد که جز در رهیافت تکثّر فرهنگي قابل توصیف و تحلیل نیست. هويت براي مردمان سرچشمه معنا و تجربه شده است و در فرایندي از معناسازي بر اساس یک ویژگي فرهنگي یا مجموعه به هم پیوست‌هاي از ویژگي‌هاي فرهنگي که بر منابع معنایي دیگر اولویت داده مي‌شود شکل مي‌گیرد. براي هر فرد خاص یا براي هر کنشگر جمعي ممکن است چندین هويت وجود داشته باشد. عناصر اصلي هويت همان‌هاست که کنشگران اجتماعي آنها را دروني مي‌کنند و معناي آنها را حول این منبع معنایي    «نقش» دروني سازي مي‌آفرینند. هويت در مقایسه با نیرومندتري است زیرا در برگیرنده فرآیندهاي ساختن خویش است. به سازمان «نقش» سازمان دهنده معناست ولي «هويت»، عبارت دیگر دهنده کارکردها (فونکسیون‌ها) است. تمام هویت‌ها در یک دیدگاه جامعه‌شناختي بر ساخته‌اند و براي بر ساختن آنها از مواد و مصالحي مثل تاریخ، جغرافیا، زیست‌شناسي، نهادهاي تولید و باز تولید، خاطره جمعي، رؤیاهاي مشخص، دستگاه و جهاز قدرت، وحي و الهامات دیني استفاده مي‌شود. هويت‌هاي مشروعیت بخش توسط نهادهاي غالب جامعه ایجاد مي‌شود تا سلطه آنها را بر کنشگران اجتماعي گسترش دهد و عقلاني کند. هویت‌هاي مقاومت به دست کنشگراني ایجاد مي‌شود که در اوضاع و احوال یا شرایطي قرار دارند که از طرف منطق سلطه بيارزش دانسته مي‌شود و یا داغ و ننگ بر آن زده مي‌شود. هویت‌هاي برنامه دار وقتي ساخته مي‌شوند که کنشگران اجتماعي با استفاده از هر گونه مواد و مصالح فرهنگي قابل دسترس، در صدد باز تعریف موقعیت خود بر مي‌آیند. ممکن است در یک فرایند ابتدا هویت مقاومت و سپس هویت‌هاي مشروعیت‌بخش شکل بگیرد. هیچ هویتي به خودي خود خارج از متن تاریخي خود، ارزش مترقي یا ارتجاعي ندارد.

مسأله بنیادگرایي دیني را نیز باید در چارچوب همان فرایندي که درباره هويت گفته شد، توصیف و تحلیل کرد. ترس از مرگ و آلام زندگي، بشر را براي ادامه حیات، نیازمند خدا (در هر یک از تجلیاتش) و ایمان به خدا مي‌کند. در واقع، بیرون از قلب ما خدا منزل و مأوایي ندارد. امّا بنیادگرایي دیني امر دیگري است و این امر دیگر مهم‌ترین منبع هويت‌ساز در جامعه شبکه‌اي است. فعالیّت بنیادگراها همیشه به صورت واکنشي و با رجوع به گذشته صورت مي‌پذیرد و بنیادگراها همواره دست به گزینش مي‌زنند. کل گذشته ناب و خالصي را مي‌پذیرند ولي انرژي آنها بیشتر مصروف به کار بستن جنبه‌ها و ویژگي‌هاي برگزیدهاي مي‌شود که بهترین مقوّم هويت آنهاست تا در گرداگرد آنها، سنگرهاي دفاعي ایجاد کنند و با دیگران به نام خدا و دیگر نشانه‌هاي متعالي، بجنگند. بنیادگرایي، بنا به فهم من (نویسنده کتاب)، به معناي بر ساختن هویتي براي یکسان سازي رفتار فردي و نهادهاي جامعه با هنجارهایي است که برگرفته از احکام خداوند هستند و تفسیر آنها بر عهده مرجع مقتدري است که واسطه خدا و بشریت است.

دور تازه احیاي اسلامي، تزکیه و خلوص و نیرو گرفتن با نمادي از آغاز قرن 14 هجري، مقارن با ولادت انقلاب تکنولوژي ارتباطي در دره سلیکین و نقطه آغاز بازسازي سرمایه داري جهاني در دهۀ 1970 است. طي دو دهه بعدي انقلاب فرهنگي - دیني اصیلي در سرزمین‌هاي مسلمانان گسترش یافت که گاهي همچون ایران پیروز و گاهي نظیر مصر سرکوب شد. گاه همانند الجزایر به جنگ داخلي دامن زد و گاه مثل سودان یا بنگلادش به طور رسمي در نهادهاي دولتي پذیرفته شد و در بیشتر موارد نیز، مانند عربستان سعودي، اندونزي یا مراکش به همزیستي پر تنشي با دولت ملي انجامید که رسما اسلامي است اما کاملا در سرمایه‌داري جهاني ادغام شده است.

در همه جا مبارزه بر سر هويت فرهنگي و سرنوشت سیاسي قریب به یک میلیارد نفر در مساجد و محله‌هاي شهرهاي مسلمانان پيگرفته ميشده است؛ شهرهایي که روند پرشتاب شهري شدن و ازدحام جمعیت آنها را به حد انفجار رسانده بود و ناکامي در نوسازي آنها را از هم گسیخته و تکه پاره ساخته بود. بنیادگرایي اسلامي به عنوان هويت بازسازي شده و به عنوان یک برنامه سیاسي، مرکز و محور تعیین کننده‌ترین فرایندي است که تا حد زیادي آینده جهان را رقم مي‌زند. اسلام را مي‌توان سراپا بنیادگرا تلقي کرد زیرا جوامع و نهادهاي دولتي را حول محور اصول دیني، تسلیم بيچون و چرا مي‌خواهد. هر چند تفسیرهاي مختلف اسلامي، زمین‌هاي از تکثّر را فراهم مي‌آورد امّا در تقابل با این باز بودن اسلام، بنیادگرایي اسلامي گویاي یکي شدن شریعت با فقه یعني تفسیر و به کارگیري توسط فقها و مراجع تحت سلطه مطلق شریعت است. از دید نویسندگاني که تفکر اسلامي این قرن را ساخته‌اند مثل حسن البنّا و سیدقطب در مصر، علي النداوي در هند، یا سید ابوالاعلي مودودي در پاکستان، تاریخ اسلام بازسازي مي‌شود تا تبعیّت همیشگي دولت از دین نشان داده شود. براي یک مسلمان وابستگي بنیادي نه به وطن بلکه به امت یعني به اجتماع مومنان است که همگي از نظر تسلیم بودن در برابر اللَّه برابر و یکسانند. امت تکلیف الهي دارد که نبردي را علیه جاهلیت یعني حالت غفلت از خدا یا نادیده گرفتن تعالیم خدا که جوامع جدید دوباره در آن فرو رفته‌اند، بر عهده بگیرد.

براي نجات دوباره انسانیت، ابتدا باید خود جوامع اسلامي که دنیوي شده و از اطاعت محض از قانون خدا فاصله گرفته‌اند اسلامي شوند و سپس این اسلامي شدن در سراسر جهان تحقق یابد. براي غلبه بر نیروهاي کفر، لازم است علیه کفار جهاد کرد که در موارد افراطي ممکن است به جنگ مقدس نیز تمسک جسته شود. در فرهنگ شیعي، شهادت یعني تقلید از شیوه قرباني شدن امام حسین در 681 میلادي، در واقع هسته اصلي خلوص دیني است. در چارچوب این بنیادگرایي، کنشگران‌ اجتماعي، خواه به عنوان فرد، خواه به عنوان عضو یک گروه قومي یا به عنوان شهروندان یک ملت باید ساختار وجودي خود را درهم شکنند. علاوه بر این، زنان باید تسلیم مردان قیّم خویش باشند. زیرا زنان تشویق مي‌شوند تا عمدتا خویشتن خویش را در چارچوب خانواده تحقق بخشند: «مردان حامیان و حافظان زنان هستند زیرا خدا به یکي بیش از دیگري "قدرت" داده است، زیرا مردان با ثروت خود معاش زنان را فراهم مي‌کنند» . همان طور که بسام طیبي مينویسد: «اصل سوبژ کتیویته هابرماس براي بنیادگرایان اسلامي، کفر و الحاد است». بر مبناي بنیادگرایي اسلامي، دولت ملي نیز باید هويت خود را در اسلام محو کند. بنیادگرایي اسلامي چیزي متفاوت از سنت گرایي و نوعي مقاومت اجتماعي و قیام سیاسي با بازسازي هويت فرهنگي و در واقع پدیدهاي فرامدرن است و پس از آن به دفعات در دوره مابعد استعماري، مقهور ملي‌گرایي شده (نمونه‌هاي اخوان المسلمین مصر و سوریه، اعدام سید قطب در 1962 صعود سوکارنو به قدرت در اندونزي یا جبهه آزادي ملي در الجزایر) طي دو دهه گذشته فوران کرده است. علت این را باید در نابودي جوامع سنتي (که شامل قطع ریشه‌هاي قدرت سنتي روحانیون است)، ناکامي دولت ملي برخاسته از نهضت‌هاي ملي‌گرا در به انجام رساندن نوسازي و ناکامي در توسعه اقتصادي و توزیع منافع رشد اقتصادي بین تمامي جمعیت جستجو کرد و در این راستا بوده که هويت اسلامي به دست بنیادگراها بر ساخته ميشد. بارزترین مصداق این وضعیت ایران بوده است. انقلاب سفید شاه که در 1963 آغاز شد تلاشي بسیار بلند پروازانه براي نوسازي اقتصاد و جامعه بود که با حمایت ایالات متحده و با هدف پیوستن به سرمایه داري جهاني جدیدي انجام شد که در حال پا گرفتن بود. این امر به تضعیف ساختارهاي بنیادین جامعه سنتي، از کشاورزي گرفته تا تقویم منجر شد. رادیکالیزه شدن حکومت اسلامي پس از تهاجم عراق در 1980 و جنگ بي‌رحمانه متعاقب آن، به تصفیه‌شدن جامعه و تأسیس دادگاه‌هاي دیني ویژه‌اي انجاميد كه اعمال ملحدانه‌‌هاي مثل «زناي محصنه، همجنس گرایي، قمار، نفاق، هواداري از ملحدان و منافقان و خیانت» را سرکوب مي‌کرد. از این پس بود که هزاران مورد حبس، شلّاق‌زني و اعدام به دلایل مختلف به وقوع پیوست. دوره‌اي از وحشت که به خصوص متوجه منتقدان چپ و چریک‌هاي مارکسیست بود، آخرین حلقه منطق بنیادگرایي را در ایران کامل کرد.

این که پایه‌هاي اجتماعي بنیادگرایي چیست باید جواب آن را در تحولات مربوط به قشرهاي مختلف اجتماعي جست؛ از جمله توده‌هاي روستایي تازه مهاجري که از دهه 1970 پس از نوسازي کشاورزي و اخراج از روستاهایشان در حاشیه‌‌نشین‌هاي فلاکت بار و خودروي حومه تهران سکونت داشتند؛ ولي در میان دانشجویان، روشنفکران، تجار و پیشه‌وران بازار نیز کنشگراني کافي براي نهضت پدید آمد. بر اساس تحقیقي پیمایشي در تونس نیز، 48% پدران نیروهاي مبارزه جوي ضد نظم حاکم بي‌سواد بودند و در 1970 از مناطق فقر زده روستایي به شهرها مهاجرت کرده بودند. خود مبارزه جویان اکثرا جوان بودند. جمعیت جوان و شهري با سطح تحصیلات بالا که نتیجه موج اول نوسازي در کشورهاي در حال توسعه بود، از رسیدن به آرزوهایش ناکام ماند. توده‌هاي فقیر شده‌اي که به واسطه نوسازي نامتوازن کشاورزي از نواحي روستایي به شهرها رانده شده بودند به این جوانان ناراضي ملحق شدند. این ترکیب اجتماعي به وسیله بحران دولت ملي که کارمندان آن از جمله پرسنل نظامي از سقوط سطح زندگي رنج مي‌بردند و اعتقاد خود را به برنامه ملي‌گرایي از دست داده بودند، آماده انفجار بود. بحران مشروعیت دولت ملي نتیجه تباهي و فساد، بي‌کفایتي و وابستگي آن به قدرت‌هاي خارجي و در خاورمیانه تحقیرهاي مکرر نظامي توسط اسرائیل و سازش‌هاي متعاقب با دشمن صهیونیستي بود. بر ساختن هويت اسلامي معاصر، به منزله واکنشي علیه نوسازي دسترس ناپذیر (خواه سوسیالیستي، خواه کاپیتالیستي)، پیامدهاي زیان‌بار جهاني شدن و سقوط برنامه ملي‌گرایي ما بعد استعما‌ري شکل مي‌گیرد. رشد متفاوت بنیادگرایي در دنیاي اسلام به تفاوت توانایي دولت ملي در گنجاندن توده‌هاي شهري در برنامه خود از طریق رفاه اقتصادي و جذب روحانیان مسلمان در این برنامه از طریق ایجاد ضمانت رسمي براي قدرت مذهبي آنها مربوط مي‌باشد. در عربستان علما در لیست پرداخت حقوق کاخ سعود قرار دارند و حکومت آن حافظ اماکن مقدس و نفت غرب است. در مالزي و اندونزي، دولت‌هاي ملي اقتدارگرا، فشارهاي اسلام‌گرایان را از طریق تثبیت رشد اقتصادي سریع و ارائه چشم‌اندازهاي نویدبخش به اتباع خود کاهش داده‌اند. هر چند در مورد اندونزي، تنشهاي انباشته‌‌هاي مشاهده مي‌شود، در مصر، الجزایر و تونس، برنامه‌هاي ملي‌گرایانه در دهه 1980 کم و بیش با شکست مواجه شد و به تنش‌هاي اجتماعي دامن زد که دست‌آویزي براي اسلام گرایان معتدل (اخوان المسلمین) و تندرو (جماعۀالاسلامیه) یا رادیکال - دموکراتیک (FIS الجزایر) شد. در غربي‌شده‌ترین کشور مسلمان یعني ترکیه، میراث دنیاگرا و ملي‌گراي کمال آتاتورک با تبدیل اسلام‌گرایان به قوي‌ترین نیروي سیاسي کشور در انتخابات 1995 به چالشي تاریخي خوانده شد. اسلام‌گرایان در ترکیه با اتکا به آراي روشنفکران رادیکال و جمعیت شهري فقیر در 1996 تشکیل دولت دادند. فروپاشي دولت جماهیر شوروي باعث پیدایش نهضت‌هاي اسلامي در قفقاز و آسیاي میانه و حتي تشکیل حزب احیاي اسلامي در روسیه شد که خطر تحقق نگراني‌هاي مربوط به گسترش انقلاب‌هاي اسلامي افغانستان و ایران به جمهوري‌هاي سابق شوروي را در پي داشت.

بنیادگرایي مسیحي به طور مشخص در تاریخ آمریکا قابل مطالعه است. جامعه‌اي که بي‌هیچ آرام و قراري طلیعه‌دار تغییر اجتماعي و تحرک فردي بوده است به ناچار هر از چند گاهي نسبت به فواید مدرنیته و دنیوي شدن تردید مي‌کند و آرزومند آسایش و امنیت ارزش‌ها و نهادهاي سنتي‌اي مي‌شود که ریشه در حقیقت سرمدي الهي دارند. اساساً اصطلاح بنیادگرایي که در سراسر دنیا مورد استفاده وسیعي قرار دارد در آمریکا ابداع شد و مقصود از آن اشاره به مجموعه ده جلدي کتاب‌هایي بود توسط دو برادر بین سال‌هاي 1910 و 1915 به «بنیادها» که تحت عنوان طور خصوصي انتشار یافت. در این کتاب‌ها متون مقدس ویرایش شده توسط متألهین محافظه کار اونجلیکال [پروتستان ] در آغاز قرن اخیر گردآوري شده بود دشمني با کمونیسم ریشه اصلي بنیادگرایي مسیحي بوده است و در دهه 80 و 90 خیزش برداشته است. به دنبال پیروزي کلینتون در انتخابات ریاست جمهوري 1992 بنیادگرایي مسیحي وارد ردیف اول صحنه سیاسي شد و با جمهوري‌خواهان ائتلاف کرد. مطابق یکي از نظرسنجي‌هاي موسسه گالوپ روي یک جمعیت نمونه در سطح ملي در سال 1979 یک سوم بزرگسالان اظهار داشته‌اند که تجربه گرویدن به یک ایمان دیني جدید را داشته‌اند. تقریباً نیمي از آنان اعتقاد داشتند که انجیل بري از خطاست و بیش از 80% آنها الهي‌بودن عیسي مسیح را قبول داشتند. قدر مسلم، آمریکا همواره جامعه‌اي بسیار دیني بوده است و هنوز خیلي بیش از في‌المثل اروپاي غربي یا ژاپن چنین است. امّا این احساس دیني، ظاهراً به طور فزاینده‌اي لحن احیاگرانه‌اي به خود مي‌گیرد و به سمت جریان نیرومند بنیادگرایي کشانده مي‌شود. سیمپسون، معناي اصلي بنیادگرایي مسیحي را مجموعه‌اي از عقاید و تجربه‌هاي مسیحي دانسته که پذیرش وحي و الهام کلام انجیلي و حقیقي‌بودن آن، رستگاري فردي از طریق مسیح و پذیرش او به عنوان ناجي، بر این اساس که مسیح از رهگذر مساعي خود و پرداخت کفاره گناه بشر با مرگ خویش و رستاخیز، موجب ولادت دوباره فرد و عاري‌شدن او از گناهان مي‌شود، انتظار بازگشت مسیح از آسمان به زمین پیش از پایان یک هزاره، تصدیق آموزه‌هاي مسیحیت سخت‌کیشانه پروتستان مثل زاده شدن از مادر باکره و تثلیث را در بر مي‌گیرد. نقش ایمان در تولد دوباره کل شخصیت، اصالت خانواده، پدرسالاري، حرمت و تقدّس ازدواج و اجتناب از طلاق و زنا، اقتدار مردان بر زنان، اطاعت مطلق کودکان و توجه اولیاء به اشتیاق آنها به شر، آموزش ترس از خدا و احترام به اقتدار والدین به کودکان و تکیه بر پشتیباني کامل آموزش و پرورش مسیحي در مدارس از مهم‌ترین مسائل مورد تکیه بنیادگرایي مسیحي است. همچنین تأکید مي‌شود که پاداش‌هاي زمیني وافري در انتظار مسیحیاني است که شهامت دفاع از این اصول را دارند و برنامه خداوند را بر برنامه‌هاي زندگي ناقص و مشخص خود ترجیح مي‌دهند. مثلاً در کتاب راهنماي روابط جنسي، به کمک تصاویر نشان مي‌دهند که شادکامي‌هاي روابط جنسي به شرطي که تقدیس‌شده و هدایت‌شده به سمت تولید مثل باشد بهتر قابل دستیابي است. تشکیل خانواده منبع اخلاق کار پروتستاني است و از این رو منبع تولید اقتصادي است. تصعید جنسي شالوده تمدن است. زنان نیز به لحاظ زیستي به گونه‌اي تعیّن یافته‌اند که وظیفه مادري را عهده‌دار شوند و مکمل عاطفي مردان عقلاني باشند. دولت نباید در اقتصاد دخالت کند. مالیات‌ها نیز در حد معقولي باید برقرار شود. بنیادگرایان مسیحي، به طور توأم خداپرستان اخلاقي و لیبرتارین‌هاي اقتصادي هستند.

از نظر بنیادگرایي مسیحي، نهادهاي جامعه کنوني به خصوص دولت، رسانه‌ها و نظام آموزشي عمومي، به دست اومانیست‌ها افتاده که شامل کمونیست‌ها، بانکداران، مرتدان و یهودیان مي‌شود. همچنین این بنیادگرایي با فمینیسم و همجنس بازان و سقط جنین مبارزه مي‌کند و بدین ترتیب خود را آماده رجعت عیسي مسیح و آخرالزمان مي‌نماید. از نظر آنان براي تحقق این منظور نبرد خونباري میان حق و باطل لازم خواهد آمد. بنیادگرایان امریکایي کم‌سوادتر، فقیرتر، صاحب نفوذ بیشتر بر زنان خانه‌دار، ساکنین مناطق جنوبي و متدین‌ترین گروه‌هاي مستعد براي پیوستن به بنیادگرایي مسیحي هستند. در مناطق حومه‌نشین جنوب غربي، جنوب جدید کالیفرنیا و کالیفرنیاي جنوبي و مهاجران جدید روستایي به حومه‌هاي شهري زمینه بیشتري براي بنیادگرایي وجود دارد. هدف بنیاد گرایي مسیحي بر ساختن هويت شخص و اجتماعي براساس تصوراتي از گذشته و فرافکندن آنها به یک آینده آرماني - یوتوپیایي است تا بدین‌سان بر روزگار تحمل‌ناپذیر حاضر غلبه کند. پویش‌هاي جهاني‌شدن به صورت دیالکتیکي پویش‌هاي بنیادگرایي را تشدید کرده است؛ زیرا در فرایند جهان‌ شدن، جوامع به طریق غیر دیني ـ سکولار عمل مي‌کنند، در ارتباطهایشان تابع قواعد غیر دیني هستند و در نتیجه فاقد معنایي متعالي هستند و منجر به بت‌پرستي مي‌شوند. بنیادگرایان در دعاهاي خود از فضل و رحمت الهي مي‌خواهند روش زندگي از دست‌رفته امریکایي را اعاده کند.

ملي‌گرایي نیز از دیگر جریانات مطرح در عصر جهاني‌شدن است و این مایه شگفتي است زیرا پیش از جهاني‌شدن اقتصاد، بین‌المللي‌شدن نهادهاي سیاسي، جهانشمول‌شدن فرهنگ مشترک از طریق رسانه‌هاي الکترونیک، آموزش و پرورش کتابت، شهري‌شدن و نوسازي و سرانجام یورش علمي به خود مفهوم ملت‌ها سبب شده بود که کار ملي‌گرایي تمام‌شده اعلان شود. امّا در بستر جامعه شبکه‌اي، ملي‌گرایي به صورت هويت‌هاي جمعي باز تولید شد. اتحاد شوروي دولتي مدرن بود که آشکارا به عنوان دولت چند ملیتي شکل گرفت و از 15 جمهوري فدرال سازمان یافت و در نهایت نیز طغیان ملت‌هاي اتحاد شوروي علیه دولت این کشور عامل عمده‌اي در سقوط شگفت‌انگیز آن شد. قبلاً جلوه‌هاي ملي‌گرایانه مستقل که در تناقض با خواست حزب کمونیست شوروي بود به شدت سرکوب مي‌شد. به خصوص در زمان استالین میلیون‌ها اوکرایني، استونیایي، لیتوانیایي، آلمانیان ولگا، تاتارهاي کریمه، چچن‌ها، اینگوش‌ها و اهل قره‌چاي براي جلوگیري از همکاري آنها با مهاجمان آلماني یا دیگر دشمنان بالقوه و یا فقط براي پاکسازي زمین جهت برنامه‌هاي استراتژیک دولت به سیبري و آسیاي مرکزي تبعید شدند. در آغاز بلشویک‌ها براساس تفکر مارکسیستي کلاسیک، موضوعیت ملیت را به عنوان معیار مهمي در پایه‌ریزي دولت نفي کردند. بین‌الملل‌گرایي پرولتاریایي درصدد فراتر رفتن از تمایزات مصنوعي یا فرعي ملي بین طبقات کارگر بود امّا در ژانویه 1918 ضرورت یافتن متحدان نظامي در جنگ داخلي و مقاومت در برابر تهاجم خارجي، لنین را متقاعد ساخت که باید از نیروهاي ملي‌گراي خارج از روسیه مدد جست به خصوص از اوکراین که آگاهي ملي سرزنده‌اي بروز مي‌داد. کنگره سوم که تماماً روسي بود تن به پذیرش حقوق خلق‌هاي تحت استثمار و زحمتکش داد. سپس فدرالي‌شدن در سطح وسیع‌تري مورد پذیرش قرار گرفت و گوناگوني اتباع بومي تحت کنترل دستگاه‌هاي مسلط حزب کمونیست شوروي و دولت شوروي تلقي به قبول شد. بیش از 100 ملیت و گروه قومي در قالب یک استراتژي ژئوپلتیک اتحاد شوروي را تشکیل داد امّا سرانجام در فضاي باز گلاسنوست گورباچف زمین‌هاي براي فوران آتشفشان خاموش فراهم آمد و اتحاد شوروي از هم پاشید و سپس به صورت موقعیت‌هاي جدید پرتعارض و شکننده که جنگ چچن نمونه آن بود شکل گرفت. آذربایجان همچنان به جنگ گاه و بی‌گاه با ارمنستان بر سر قره‌باغ ادامه مي‌داد که منجر به اعمال فشار به ارامنه باکو مي‌شد. در جمهوري‌هاي مسلمان، چالشي بین پیوند تاریخي با روسیه و گردباد بنیادگرایي اسلامي وزیده از ایران و افغانستان در گرفت و در نتیجه در تاجیکستان جنگ داخلي واقع شد و جمهوري‌هاي دیگر، نهادها و آموزش خود را اسلامي کردند تا اسلام گرایي رادیکال را به موقع جذب کنند. به هر صورت آنچه از تجزیه شوروي بر مي‌آید این است که خلق شوروي و آن هويت سیاسي- ایدئولوژیک شکننده بود و نشان داد که دولت نمي‌تواند به خودي خود و با منطق بورکراتیک و جغرافیاي سیاسي هويت ملي بر سازد. بدون اینکه به تاریخ واقعي و هويت فرهنگي - مذهبي هر یک از اجتماعات ملي و خصوصیات جغرافیایي آنها توجه کند. در نتیجه هويت ملي از ناخودآگاه و حافظه جمعي آنها فوران کرد. ایدئولوژي ملي‌گرا بیش از توسل انتزاعي به دموکراسي یا مزایاي بازار و گمانه‌زنيهاي آنها، در عمق ذهن مردم طنین داشت.

تجربه شوروي نشان داد که حکومتها هر قدر هم که نیرومند باشند نمي‌توانند موجد ملت‌ها باشند. تجزیه کاتالونیا نیز دلالت بر آن دارد که ملت‌ها ممکن است بدون یک دولت ملي وجود داشته باشند. رهبر ملي و رئیس فعلي کاتالونیا خوردي پیوخول  گفته است: «کاتالونیا ملتي بي‌دولت است ما به دولت اسپانیا تعلق داریم. امّا هیچ گونه تمایلي به جدایي‌طلبي نداریم» وي تاکید کرده که کاتالونیا زبان و فرهنگ خود را دارد ولي یک دولت تشکیل نمي‌دهد. در واقع زنجیر بلندي از نسل‌هاي متوالي به واسطه زبان و سنت کاتالاني به هم پیوسته‌اند و در سرزمیني یکي پس از دیگري مي‌آیند و مي‌روند امّا بدون آن که مدعي دولتي در برابر دولت اسپانیا باشند.

ملت‌ها جماعات فرهنگي هستند که با تاریخ و برنامه‌هاي سیاسي مشترک در ذهن مردم و خاطره جمعي آنها بر ساخته مي‌شود. این که به چه میزان باید تاریخ مشترک براي یک جمع وجود داشته باشد تا آن جمع تبدیل به یک ملت شود بسته به زمینه‌ها و دوره‌هاي مختلف تغییر مي‌کند. همچنین اجزا و عناصري که زمینه‌ساز شکل‌گیري چنین جماعت‌هایي هستند نیز متغیر است. به این اعتبار ملیت کاتالاني طي هزار سال اشتراک تاریخي تقطیر شده است، در حالي که ایالات متحده آمریکا به رغم یا شاید به دلیل چند قومي‌بودن در طي فقط دو قرن هويت ملي نیرومندي به وجود آورده است. بنابراین با بهره‌گیري از چشم‌انداز ممتاز پایان هزاره مي‌توان ملت‌هایي بدون دولت (مثل کاتالونیا، ایالت باسک، اسکاتلند یا کبک کانادا)، دولت‌هایي بدون ملت (مثل سنگاپور، تایوان یا افریقاي جنوبي)، دولت‌هاي چند ملیتي (اتحاد جماهیر شوروي سابق، بلژیک، اسپانیا یا بریتانیا)، دولت‌هاي تک ملیتي (ژاپن)، چند دولت با یک ملیت (کره شمالي و جنوبي) و ملت‌هایي که در چند دولت شرکت دارند (سوئدي‌ها در سوئد و فنلاند، ایرلندي‌ها در ایرلند و بریتانیا و شاید صرب‌ها و کروات‌ها و مسلمانان بوسنیایي در بوسني هرزگوین آینده) را مشاهده کرد. دو پدیده، ویژگي بارز دوره تاریخي فعلي هستند:نخست، فروپاشي دولتهاي چند ملیتي است که مي‌کوشند حاکمیت کامل خود را حفظ کنند یا تکثّر مؤلفه‌هاي ملي خود را نفي کنند (اتحاد شوروي پیشین، یوگسلاوي سابق، اتیوپي پیشین و چکسلواکي و شاید در آینده سریلانکا، هند، اندونزي، نیجریه و کشورهاي دیگر). نتیجه و محصول این فروپاشي شکل‌گیري شبه دولت‌هاست. آنها دولت ملت هستند؛ زیرا خواص و ویژگي‌هاي حاکمیت مستقل را بر اساس هويت ملي شکل گرفته در جریان تاریخ، کسب ميکنند (مثل اوکراین). امّا آنها شبه دولت ملي هستند زیرا مجموع روابط پرقید و بندي که با همسایگان تاریخي خود دارند آنها را وادار مي‌کند که دولت پیشین خود یا مجمع وسیعتري را در حاکمیت خود سهیم کنند (مثل دولت‌هاي مستقل مشترک‌المنافع، جمهوري‌هاي اروپاي شرقي که به اتحاد اروپا پیوسته‌اند). دومین پدیده این است که ما شاهد ایجاد مللي هستیم که در آستانه تبدیل به دولت متوقف مانده‌اند امّا دولت سلف خود را وادار به سازش واگذاري بخشي از حاکمیت مي‌کنند این امر در کاتالونیا، باسک، اسکاتلند و کبک و به طور بالقوه کردستان، کشمیر، پنجاب یا تي‌مور شرقي نیز مصداق دارد. این موارد را مي‌توان شبه دولت‌هاي ملي نامید زیرا آنها دولت‌هاي تمام عیار نیستند بلکه بر اساس هويت مليشان به سهمي از خود مختاري سیاسي دست مي‌یابند.

اما قومیت نیز از منابع اصلي معنا و بازشناسي در طول تاریخ بشر بوده است. در بسیاري از جوامع معاصر از ایالات متحده گرفته تا کشورهاي آفریقایي زیر خط صحرا، قومیت زیر بناي تفکیک اجتماعي و بازشناسي اجتماعي و نیز تبعیض‌هاي اجتماعي است. قومیت همچنین پایه و اساس قیام براي عدالت اجتماعي بوده و هست نظیر قیام سرخپوستان مکزیک در چیاپاس در سال 1994 و نیز پایه و اساس منطق غیر عقلاني تصفیه قومي بود مانند مورد صربهاي بوسني در 1994. با این حال اگر چه نژاد و قومیت اهمیت و مرکزیت دارند جریان‌هاي اجتماعي فعلي در جهان جلوه‌هاي آنها را عمیقاً دگرگون ساخته است. قومیت به مثابه منبع معنا و هويت در حال رنگ‌باختن نه در برابر سایر قومیت‌ها، بلکه در فرهنگي از قبیل دین، ملیت و   «/خود - تعریف» برابر اصول کليتر جنسیت است. قومیت در جامعه شبکه‌اي مبنایي براي بهشت‌هاي جمعي فراهم نمي‌آورد زیرا قومیت بهشت‌هاي مبتني بر پیوندهاي اولیه‌اي است که به خصوص هنگامي که بریده از زمینه تاریخي خود باشند (مثل سیاهان آفریقایي در امریکا) به عنوان پایه‌اي براي بازسازي معنا در دنیاي شبکه‌ها و جریان‌ها، و براي ترکیب مجدد تصاویر و اِسناد مجدد معنا، اهمیّت خود را از دست مي‌دهند. مواد و مصالح قومي در اجتماعات فرهنگي نیرومندتري ادغام مي‌شوند که وسیع‌تر از قومیت هستند. مثل دین یا ملي‌گرایي که بیاني از خود مختاري فرهنگي در جهاني از نمادها هستند.

و سرانجام باید گفت هويتهاي محلي با دیگر منابع معنا و بازشناسي اجتماعي تقاطع مي‌یابند و موضوعیت خود را نشان مي‌دهند. مردم در برابر فرایند فردي‌شدن و تجزیه اجتماعي مقاومت مي‌کنند و مایل به گردهم‌آمدن در سازمان‌هاي اجتماع‌گونه‌اي هستند که در طول زمان، احساس تعلق و در نهایت، در موارد بسیار، هویتي فرهنگي و همگاني ایجاد کند. در این راستا نهضت‌هاي شهري بر کانون سه دسته اهداف اصلي متمرکز بوده‌اند: تقاضاهاي شهري درباره شرایط زندگي و مصرف جمعي، تحکیم هويت محلي و فرهنگي و کسب خودمختاري محلي و سیاسي و مشارکت شهروندي. نهضت‌هاي شهري اندک‌اندک به منابع مهمي در مقاومت در برابر منطق یکسویه سرمایه‌داري، دولت‌سالاري و اطلاعات‌گرایي بدل ميشده‌اند. دلیل این امر در اصل این بوده است که ناکامي سیاست‌ها و نهضت‌هاي فعال مثل نهضت کارگران و احزاب سیاسي در مواجهه با بهره‌کشي اقتصادي، سلطه فرهنگي و ستم سیاسي، براي مردم راهي به جز تسلیم یا واکنش بر مبناي در دسترس‌ترین منبع خود شناسایي و سازمان خودمختار یعني محلیت آنها باقي نگذارده بود. بدین ترتیب متناقض‌نماي سیاست‌هاي هرچه محلي‌تر در دنیایي که به وسیله فرآیندهاي هر چه جهاني‌تر شکل مي‌گرفت پدید مي‌آمد. حاصل این، تولید معنا و هويت از طریق تعلقات محل‌هاي، اجتماعي، شهري، مدرسه‌اي، دیني و محیط زیستي بود. این هويت جنبه تدافعي داشت و بر دفاع از هر چه آشنا و مأنوس است در برابر پیش‌بیني‌ناپذیري امر ناشناخته و کنترل‌ناپذیر متکي بود. مردم که به ناگاه در برابر گردباد جهاني بي‌دفاع مانده بودند به خود پناه جستند، هر چه که داشتند و هر چه که بودند هويت آنها شد. مخالفت با فضولات سمي، تأسیسات هسته‌اي، بر نامه‌هاي مسکن‌سازي انبوه در این راستا صورت مي‌گرفت. وقتي جهان بزرگتر از آن مي‌شود که بتوان آن را کنترل کرد کنشگران اجتماعي درصدد برمي‌آیند تا دوباره جهان را به حد و اندازه قابل دسترس خود تکه تکه کنند. وقتي شبکه‌ها زمان و مکان را محو مي‌سازند مردم خود را به جاهایي متصل مي‌کنند و حافظه تاریخي خود را به یاري مي‌خوانند. مردم سراسر جهان به استثناي معدود نخبگان جهانشهري از فقدان کنترل بر زندگيشان، محیط شان، شغل شان، اقتصادشان، دولت شان، کشورشان، و نهایتا بر سرنوشت کره خاک (زیستگاه) دل چرکین‌اند و نتیجه این شکل‌گیري نهضت‌هایي از بسترهاي فرهنگي، اقتصادي و نهادي به غایت متفاوت با ایدئولوژي‌هاي به شدت متعارض مانند زاپاتیست‌هاي چیاپاس در مکزیک، ملیشیاي آمریکا و فرقه آئوم شینریکیو ژاپن است.

شورش زاپاتیستاها مکزیک را دگرگون ساخت و منطق یک جانبه نوسازي را به چالش خواند. روستاییان سرخپوست (حدود ده درصد جمعیت مکزیک) که در فرآیندهاي نوسازي امریکاي لاتین غایب بودند ناگهان جان تازه‌اي گرفتند در نوامبر 1996 اصلاحیه قانون اساسي خصلت ضد فرهنگي مکزیکو را به رسمیت شناخت و حقوق جدیدي به سرخپوستان داد که شامل انتشار کتاب درسي به 30 زبان سرخپوستي براي تدریس در مدارس دولتي مي‌شد. در بسیاري از مجامع سرخپوستي، خدمات بهداشتي و آموزشي بهبود یافت و اکنون خودگرداني محدود در حال عملي‌شدن است. مبارزه آنها براي کسب شأن و کرامت، قطعاً به مدد پیوند دیني(در جریان ژرف کاتولیسیسم) و آخرین پایگاه چپ مارکسیستي شکل گرفت و از اینترنت و رسانه‌هاي جمعي کمک گرفت. سرخپوستان چیاپاس که از طریق هم‌پیمان شدن با شبه‌نظامیان سابقاً مائوئیست و با متألهین رهایي‌بخش دست به مبارزه با نفتا  تجلي بارزي از تکاپوي قدیمي براي عدالت اجتماعي تحت شرایط تاریخي‌نوین هستند.

جریان دیگر میلیشیاي امریکاست که نخستین پیش‌درآمدهاي آن انفجار یک کامیون در اوکلاهماسیتي در 1995 منجر به فروریختن ساختمان دولت فدرال و قتل 169 نفر بود. گروه زیر زمیني میهن‌پرستان بین سال‌هاي 96-1994 چندین مورد بمب‌گذاري، سرقت بانک، خرابکاري راه آهن و دیگر اعمال خشن انجام داده است. از میان محافظه‌کاران افراطي، گروه‌هاي سنتي طرفدار برتري سفیدپوستان و نیز مردان نئونازي‌ها، ضد یهودیان، متعصبان دیني، مخالفان تند دولت فدرال، اتحادیه ملي مالیات‌دهندگان، حامیان حمل اسلحه و … به این جریان مي‌پیوندند. دولت فدرال آمریکا به منزله نماینده نظم نوین جهاني دشمن مشترک اینان است. نظمي که در آن حق حاکمیت آمریکا و شیوه زندگي امریکایي تحت‌الشعاع سرمایه‌گذاري جهاني، گات، صندوق بین‌المللي پول، سازمان ملل و یونسکو و... قرار مي‌گیرد.

سرانجام نهضت آئوم شینریکیو که فرقه‌اي مذهبي و هسته شبکه‌اي از فعالیت‌هاي تجاري و سازمان‌هاي سیاسي و واحدهاي شبه نظامي است. هدف غایي خود را زنده‌ماندن در دوره آخرالزمان مي‌داند که به زودي فرامي‌رسد و همچنین نجات‌دادن ژاپن و جهان از جنگ ویرانگري که نتیجه اجتناب‌ناپذیر رقابت شرکت‌هاي ژاپني و امپریالیسم آمریکا براي ایجاد نظم نوین جهاني و دولت واحد جهاني است. براي پیروزي در این مبارزه نهایي، آئوم انسان تراز نویني پرورش مي‌دهد. این نوع جدید بشر بر اساس معنویت و نوسازي از طریق مراقبه و ممارست ساخته مي‌شود امّا براي رویارویي با خشونت قدرت‌هاي جهاني، آئوم مجبور است با توسل به جنگ افزارهاي نابودگر جدید از خود دفاع کند. آساهارا  مؤسس و رهبر این فرقه    مادرزاد کور بود که به صورت خودآموز درباره آیین سنتو  مطالعه کرد و تلاش کرد بر مبناي تائوئیسم روشي براي مراقبت از بهداشت روحي ابداع کند. ممارست در ریاضت در پي رسیدن به کمال با مراقبه و تأمل و بودیسم باطن‌گرایانه و تمرین جسماني یوگا که از فرقه آگون  برگرفته شده در ترکیبي متناسب با دنیاي جدید مبناي عمل فرقه آئوم شده است. آئوم در لغت سانسکریت به معناي «خود ژرف» است. شهرت مدرسه یوگاي آئوم در رسانه‌ها افزایش یافت. داعیه‌هایي درباره قدرت ماوراء طبیعي آساهارا مثل شناورشدن در هوا منعکس شد. مقرّ فرماندهي آئوم در روستایي در دامنه کوه فوجي است. آساهارا قبل از سال2000 پیش بیني کرده بود که جنگ هسته‌اي بین آمریکا و شوروي شعله‌ور خواهد شد و در نتیجه 90% ساکنان شهرهاي جهان خواهند مرد. اکثر راهبان آئوم که در پس این انذارها نوید رستگاري انسان از طریق آزادکردن روح مي‌دهند، فارغ التحصیلان جوان دانشگاه بودند. همچنین آئوم در میان زنان نیز نفوذ دارد. از دهه 70 نسل تازهاي در ناز و نعمت مادي امّا بدون معناي روحي و معنوي رشد کرد که فریفته باطني‌گري‌هایي از این دست مي‌شد. پیروان از طریق سیستم‌هاي پیشرفته شبکه‌اي، مي‌کوشند امواج ارتباطي را مستقیما از مغز رهبر آینده دریافت کنند و به جهان درون نفوذ کنند و با یافتن شادماني دروني، آماده جامعه آرمانشهري آینده بشوند. آئوم تجلي اغراق‌آمیز و تقویت شده تحصیل‌کردگان شورشي است که یک معلم دیني سودایي در تقاطع مراقبه و الکترونیک، تجارت و معنویت، سیاست اطلاعاتي و جنگ فوق تکنولوژیک سر رشته آن را در دست گرفت. همه این گونه نهضت‌ها در واقع یک نه‌ي بزرگ  به نظم نوین جهاني است.

از دیگر جریان‌هاي هویتي، نهضت محیط زیست به شمار مي‌رود. در دهه1990، 80% امریکایي‌ها و بیش از دو سوم اروپایي‌ها خود را طرفدار محیط زیست ميدانسته‌اند. گرم شدن کره زمین همچون تهدیدي مرگبار در افق طالع شده است. جنگل‌هاي گرمسیري دچار حریق مي‌شوند، مواد شیمیایي سمي عمیقا وارد زنجیره غذایي شده‌اند. دولت‌ها با سلامت مردم بازي مي‌کنند که مثال بارز آن شیوع جنون گاوي از طریق صادرات گوشت گاو بریتانیاست. بسط و گسترش اندیشه‌هاي سبز در واقع انقلاب علیه علم بود که در اواخر قرن 19 در اروپا و امریکاي شمالي رخ داد. این انقلاب در

دهه 70 همزمان با انقلاب تکنولوژي تشدید شد و در برخي موارد افراطي به ایدئولوژيهاي ضد تکنولوژي انجامید. تأکید اکولوژیست‌ها بر محلیت و کنترل مردم روي فضاهاي زیستيشان، چالشي با لایه‌هاي زیرین نظام جدید قدرت است که در شعار «در حیات خلوت من نه» جلوه‌گر مي‌شود. ضمناً با حمایت از دولت‌هاي کوچک محلي، به اجتماعات محلي و مشارکت شهروندان اولویت داده مي‌شود. محسوب داشتن مکان به عنوان منبع معنا، زهد منشي داوطلبانه و انتقاد از مصرف مسرفانه، تصور کل نگرانه یکپارچگي انسان و طبیعت، درآمیختن با خویشتن کیهاني، حس کردن زمان نجومي، و انرژي ستارگان در جریان خون خود، محلي گرایي در عین جهاني گرایي از جمله مبادي نهضت محیط زیست است.

فمینیسم، تشکیل هویتي دیگر است که در اقتصاد اطلاعاتي جهان و بر اثر شرکت انبوه زنان در کارهاي درآمدزا و افزایش قدرت چانه زني آنان در برابر مردان، تضعیف مشروعیت و مقام نان‌آوري مردان، روش‌هاي پیشگیري از بارداري، تلقیح مصنوعي، دستکاري ژنتیک و کنترل بیشتر روي نحوه پرورش کودک رشد کرده است. مبارزه با پدرسالاري از مهمترین رویکردهاي این جریان است. در بخشي از این جریان، ناهمجنس‌گرایي به عنوان یک هنجار به پرسش کشیده ميشود و همجنس‌گرایي راهي برون رفت از مردسالاري و نیز خانواده سنتي و جلوهاي از آزادي و خود - بیانگري تلقي مي‌شود که مي‌تواند به صورت اساسي، پدرسالاري را به لرزه درآورد. در جامعه شبکه‌اي، خانواده پدرسالار دچار بحران شده است. از اولین شاخص‌هاي آن افزایش طلاق و جدایي، شکل‌گیري خانواده تک نفري یا تک والدي است.

ازدواج سنتي چه بسا با کار و زندگي جدید سازگار نمي‌نماید و خانوادهاي بدون ازدواج سنتي مطرح مي‌شود. بدین ترتیب اگر مدرنیسم، خانواده گسترده را از هم پاشید اکنون مي‌رود که خانواده هسته‌اي مدرن را نیز در هم بشکند. بر اساس تحقیقي در دوره زماني 95 – 1970، به استثناي مصر (به علت اسلامي بودن) میزان طلاق در بریتانیا، فرانسه، کانادا و مکزیک از چند کشور مورد بررسي، میزان خام طلاق طي 1971 تا 1990 دو برابر شده است. این جریان، محدود به کشورهاي پیشرفته صنعتي نیست. افزایش سن ازدواج نیز جریاني شبه جهاني است. نیز نسبت فزایندهاي از کودکان در کشورهاي توسعه یافته به طور نامشروع متولد مي‌شوند (در امریکا 4/5% در 1970 به 28% از کل موالید در 1990). خانواده‌هاي تک نفري در دهه 90  از در بریتانیا 9/26%، در آمریکا 5 /24%، ژاپن 3/ 22%، فرانسه 28% و آلمان 2/34% کل خانواده‌ها بوده است. در آمریکا فقط يك چهارم خانواده‌ها در دهه 1990 کاملا با تیپ ایده‌آل خانواده هسته‌اي تطابق داشت. زندگي مشترک بدون ازدواج، زایمان‌هاي بدون ازدواج رواج پیدا مي‌کند. در ژاپن هنوز شرم از زایمان نامشروع مقاومت‌هایي مي‌کند ولي پدرسالاري مرتب تضعیف مي‌شود.

جوهر فمینیسم باز تعریف هويت زنان است که گاه با تصدیق برابري زن و مرد و گاه برعکس با تصدیق خصوصیات متفاوت زنان به عنوان راز برتري و کمال، گاهي به صورت گسیختني از دنیاي مردان براي باز آفریدن حیات مستقل جنسي در روابط خواهري صورت مي‌گیرد. فمینیسم از نظر ایدئولوژیک به دو شاخه لیبرال و رادیکال تقسیم مي‌شود. در حالي که فمینیست‌هاي همجنس‌گرا در درون جریان رادیکال پدید آمده‌اند. علاوه بر آمریکا، در اروپاي غربي، کانادا و استرالیا نیز فمینیسم در حال گسترش بوده است. در ژاپن فمینیسم محدود به محافل دانشگاهي است. زنان کره‌اي بیش از زنان ژاپني تحت انقیاد قرار دارند ولي در آنجا نیز نطفه‌هاي فمینیسم پدیدار شده است. به طور کلي در جوامع در حال توسعه، فمینیسم به عنوان جریاني سیاسي یا ایدئولوژیک محدود به اقلیت کوچکي از زنان روشنفکر و متخصص است. چهره‌هاي برجسته رهبري زنان در هند، پاکستان، بنگلادش، فیلیپین، برمه و اندونزي در چارچوب پدرسالاري شکل مي‌گیرد.

فمینیسم از این نظر که تأکید مي‌کند زنان نه عروسک، برده، شيء یا حیوان بلکه انسان‌اند، در واقع شاخه‌اي از حقوق بشر به شمار مي‌رود. فمینیسم رادیکال بر گریز از تعریف مردان براي زنان تاکید مي‌کند و گاهي به اسطوره مادر سالاري در عصر طلایي تاریخ ارجاع مي‌دهد. فمینیسم همجنس‌گرا ستیزه‌جویاترین و رشد یابنده‌ترین مؤلفه نهضت فمینیستي در دهه گذشته بوده است. و در آن، همجنس‌گرایي زنان (که لازم و ملزوم با همجنسگرایي مردان است) به عنوان جدایي خود آگاه و رادیکال زنان از مردان که منبع ستم به آنها هستند، گفتماني آزادي بخش تلقي مي‌شود. همجنس‌گرایي همچنین نتیجه فضاي طغیان آلود نهضت‌هاي دهه‌هاي اخیر است و از جمله اندیشیدن و عمل کردن به نیندیشیدني‌هاست. در دهه 60 دانشجویان پسر و دختر براي دسترسي به خوابگاه‌هاي آزاد مبارزه کردند و آرمانشهر آزادي امیال نفساني را تأکید نمودند. اوج این آزاديخواهي به آنجا رسید که چرا ناهمجنس‌گرایي باید یک الزام و یک هنجار باشد. فمینیست‌ها آزادي جنسي را دامي مردانه تلقي کردند و حق خود مختاري جسم را به میان آوردند به ویژه که آنها به بالا بودن ویروس ایدز در زنان ناهمجنس‌گرا (انتقالي از شوهران) استناد نمودند. آنان شعار عشق زنان به زنان را به عنوان یکپارچگي فمینیستي ریاکارانه دانستند و گفتند که جنبه جنسي این عشق نیز نباید نادیده گرفته شود. تمایل به تشکیل خانواده‌هاي همجنس مقدمه‌اي براي آرامش و آسایش یک رابطه دائمي تلقي و از دولت‌هاي محلي و ایالتي صدور شناسنامه زوجیت تقاضا شد.

بدین سان امور جنسي در سطح ارزش‌هاي اجتماعي تبدیل به یک نیاز مشخص مي‌شود که ضرورتي نیست حتما در خانواده سنتي(مبتني بر تولید مثل) هدایت و نهادي شود. تغییر تکنولوژیک در تولید مثل زیستي، امکان جدا ساختن تولید مثل نوع بشر از کارکردهاي اجتماعي و شخصي خانواده را فراهم آورده است. امکان لقاح مصنوعي، بانک‌هاي اسپرم، اطفال زاده مهندسي ژنتیک، عرصه وسیعي از تجربه و آزمایش جدید اجتماعي گشوده است که مسلما جامعه در جهت کنترل و سرکوب هر چه بیشتر آن خواهد کوشید زیرا تهدیدي بالقوه براي پایه‌هاي اخلاقي و هنجارهاي جامعه و نهاد خانواده به عنوان نهاد بنیادین تمدن سازي بشر تلقي مي‌شود.

از پدیده‌هاي دیگر جامعه شبکه‌اي این است که جریان‌هاي جهاني سرمایه، کالا، خدمات، تکنولوژي، ارتباطات و اطلاعات به طور فزایندهاي کنترل دولت بر زمان و مکان را تضعیف کرده‌اند. هويت‌هاي متعدد، سیطره دولت بر زمان تاریخي را که از طریق به کارگیري سنت و باز بر ساختن هويت ملي میسر مي‌شد به چالش فرا مي‌خوانند. اولا به رغم عدم مداخله دولت در اقتصاد هنوز دولت نقش اقتصادي مهمي دارد که ایفاي آن مستلزم منابع مالي دیگري علاوه بر مالیات است. ثانیا دولت‌ها به طور فزاینده‌اي به وام‌هاي خارجي وابسته مي‌شوند. ثالثا دولت ژاپن نیز که استقراض خارجي ندارد حبابي بر امواج تجارت شرکت‌هاست در نتیجه بحران مالي همواره در کمین است. جهاني شدن تولید و سرمایه گذاري دولت رفاه را تهدید مي‌کند. دولت ملي روز به روز قدرت خود را بر کنترل سیاست پولي، تصمیم‌گیري درباره بودجه، سازماندهي تولید و تجارت، جمع‌آوري مالیات شرکت‌ها و اجراي تعهدات خود در تأمین اجتماعي از دست مي‌دهد. در حوزه رسانه‌ها و ارتباطات نیز آن کنترل سنتي بر عقاید و برداشت‌ها و تفریحات منتفي مي‌شود. جهاني شدن و به هم پیوستن مالکیت، خود مختاري و تنوع رسانه‌ها، جهاني شدن و انعطاف تکنولوژي سه چالش عمده پیش پاي دولت است. در بسیاري از کشورها به لطف وجود تکنولوژی‌هاي ارتباطي جدید مثل تکنولوژي ماهوارهاي شراکتي، رشد خارق‌العاده‌اي در رسانه‌ها به ویژه در تلویزیون کابلي به وجود آمده است. رسانه‌ها از مجراهاي سنتي کنترل دولت‌هاي ملي مي‌گریزند. ارتباطات کامپیوتري عصر تازهاي از ارتباطات فراملي و فرامنطقه‌اي را آغاز مي‌کنند. از حالا قابل پیشبیني است که دولت‌ها در مبارزه با شبکه‌ها در کنترل اطلاعات بازنده خواهند بود. تبهکاري و فساد و اقتصاد جنایي نیز مقیاس بین‌المللي به خود گرفته است که به بي‌ثباتي دولت‌ها دامن مي‌زند. قاچاق از مواد مخدر به اسلحه، تکنولوژي، مواد رادیو اکتیو، گنجینه‌هاي هنري، انسان‌ها، اعضا و جوارح بدن، قاتلان مزدور گسترش یافته است. پیوندهاي استراتژیک دولت‌هاي ملّي اقماري در بین دو اردوگاه قدرت نیز - آن گونه که در دوره جنگ سرد وجود داشت - منتفي شده است. پیشرفت سریع تکنولوژي نظامي و تخریب از فاصله دور و کامپیوترهایي که هزاران کیلومتر دور از صحنه جنگ عمل مي‌کنند، ضربه دیگري بر حاکمیّت سنتي دولت‌هاي متكي بر ارتش نواخته است. جوامع مدني در ساختار جدید جهاني، بستري براي رشد شهروندان جهاني شده‌اند افکارعمومي از مقیاس ملّي به قلمرو جهاني تسرّي یافته است. بسیاري از سازمان‌هاي بشر‌دوست غیر دولتي مثل عفو بین‌الملل، صلح سبز، پزشکان بدون مرز، آکسفام (با هدف کمک به مناطق آسیب دیده و …) نهادهاي مدني بین‌المللي به شمار مي‌روند. نقش فزاینده مجموعه‌هاي فراملّي در سیاست جهاني به معني افول دولت ملّي نیست امّا بهایي که دولت‌هاي ملّي براي بقاي پر مخاطره و مشروط خود به عنوان بخشي از شبکه دولت‌ها مي پردازند، همان کاهش اعتبار و بنابراین تضعیف مشروعیّت و نهایتا بي‌قدرتي آتي آنهاست. دولت ها براي غلبه بر بحران مشروعیّت، به ناگزیر بخشي از قدرت خود را به صورت نامتمرکز به نهادهاي سیاسي محلّي و منطقه‌اي تفویض مي کنند و همّ خود را به اداره چالش‌هاي استراتژیک ناشي از جهاني شدن ثروت، ارتباطات و قدرت مصروف مي‌سازند و به سطوح پایین‌تر حکومت اجازه مي‌دهند مسئولیت ایجاد ارتباط با جامعه را از طریق اداره مسائل زندگي روزانه بر عهده بگیرند و بدین ترتیب مشروعیت را از رهگذر تمرکززدایي تجدید بنا مي‌کنند. تکنولوژي هاي جدید اگر هم به وسیله دولت مورد استفاده قرار بگیرد به همان اندازه و بلکه بیشتر در اختیار شهروندان و جامعه مدني نیز هست و شفافیت و پاسخگویي و نظارت و مشارکت را نهادي‌تر مي کند. نظام نوین قدرت بر اساس تکثّر اقتدار و قدرت، مشخص مي‌شود و دولت ملي مي‌تواند فقط یکي از این منابع باشد.

سرانجام در جامعه جدید شبکه‌اي، پیدایش اجتماع گرایي ارادي، در تمامي صور گوناگونش مایه تضعیف اصل توزیع قدرت سیاسي مي‌شود که سیاست دموکراتیک بر پایه آن استوار است. نقش رسانه‌ها و عنصر هويت‌سازي، دیگر آن سپهر مستقر و پایدار وفاق اجتماعي را که دموکراسي بر بستر آن به صورت قاعده‌مند رشد مي‌کرد برهم مي‌زند. بحران دموکراسي آمریکا آینه‌اي فرا روي آینده همه جهان است. رسانه‌هاي الکترونیک در حوزه سیاست نقش و کارکرد شگفت‌انگیزي پیدا کرده‌اند و بیرون از دنیاي رسانه‌ها فقط حاشیه‌هاي سیاسي را مي‌توان یافت ولي در دنیاي رسانه‌ها نیز امور بدون قطعیت، منظم پیش مي‌رود. حتي رادیو و تلویزیون‌هاي دولتي بنا به مقتضیات بازار خود را به نحوه عملکرد رسانه‌هاي خصوصي نزدیک مي‌کند تا در عرصه رقابت جهاني دوام آورد و به همان اندازه به مشتریان و مخاطبان وابسته شده است چرا که بدون این، درآمدي در کار نخواهد بود. رسانه‌ها براساس منافع کاري به نوعي خود مختاري ملزم مي‌شوند. این در واقع به یک ایدئولوژي حرف‌هاي تبدیل مي‌شود. باید طرف کسي را نگرفت و فقط گزارش کرد. اطلاعات هدف اصلي است تحلیل و تفسیر اخبار باید مستند باشد. رسانه‌ها آن قدر به سیاست و حکومت نزدیک مي‌شوند که به اطلاعات دسترسي داشته باشند و به قدري نیز دور بي‌طرف باشند تا اعتبار خود را در دنیاي رقابت بي‌وقفه حفظ کنند. کنشگران سیاسي نیز مجبورند با این قواعد کنار بیایند و در حومه این جامعه شبکه‌اي آشوبناک زندگي سیاسي بگذرانند و همواره با ریسک‌ها در آویزند و قواعد را به صورت متقابل رعایت کنند. در 1992 مشاوران کلینتون، جمهوري‌خواهان را به رها ساختن موضوع روابط نامشروع کلینتون وادار ساختند زیرا تهدید کردند که قضیه روابط بوش با دستیار سابق خود در کاخ سفید را پیگیري مي‌کنند. آنها جنیفر دیگري یافته بودند. طراحان استراتژي ارتباطات و سخنگویان در کانون سیاست اطلاعاتي قرار دارند. تصاویر، پیام‌هاي رمزي، قهرمانان و تبهکاران(که به طور متناوب ممکن است نقش عوض کنند) در دنیایي از احساسات جعلي، جاه‌طلبي‌هاي پنهان و مصلحت‌گرایي‌ها، سیاست امروز را رقم ميزنند. نظام رسانه‌ها با ساز و کار تیراژ و نفوذ به مبادله قدرت با حکومت مي‌پردازد. نظام سیاسي اسیر طوفان بي‌وقفه‌اي از گزارش‌هاي رسانه‌ها، افشاگري متقابل و جنجال سازي‌ها مي‌شود. در این بحبوحه، دولت‌ها چه بسا مجبور شوند که به جاي اخذ مشروعیت دموکراتیک به مفهوم متعارف آن، از ادعاي هويت جمعي و همسان پنداري خود با یک جماعت و طرد ارزش‌هاي دیگر و مرزبندي با هويت‌هاي دیگر بهره بگیرند. نظرخواهي موسسه راپر  نشان مي‌دهد که در سال 1995، 68% پاسخگویان تفاوتي بین حزب جمهوري‌خواه و دموکرات نمي‌بینند و 82% مایل به روي کار آمدن حزب جدیدي هستند. هر چند برخلاف آمریکا که نرخ مشارکت سیاسي مردم از 68% در 1968 به 49% در 1996 اُفت کرده است. هنوز در فرانسه بین 65 تا 85% و در ایتالیا و اسپانیا و آلمان و اکثر کشورهاي اروپایي نیز در سطوح بالایي است اما در سراسر جهان شواهد نیرومندي از رشد بیگانگي سیاسي دیده مي‌شود و گرایشي به انواع و اقسام نیروهاي حزب سوم و احزاب منطقه‌اي در حال رشد است. رأي دادن به کسي در بسیاري موارد اعتراض است به کل نظام سیاسي و شاید تلاشي است براي کمک به ایجاد نیروي جایگزین متفاوتي که غالبا مبناي محلي یا منطقه‌اي دارد. طي سال‌هاي 1992 تا 1996 رأي دهندگان امریکایي از جمهوري‌خواهان به دموکرات‌ها در 92 از دموکرات‌ها به جمهوري‌خواهان در انتخاب 1994 کنگره، و دوباره به کلینتون(پس از تأکید او بر دیدگاه و دموکرات نوین) در 1996 تغییر رأي داده‌اند. فرانسوي‌ها از سوسیالیست‌ها به گلیست‌ها، ایتالیایي‌ها از میانه‌روها به راست‌روها و سپس چپ‌میانه، اسپانیایي‌ها از ائتلاف سوسیالیست‌ها و ملي‌گرایان به ائتلاف محافظه‌کاران و ملي‌گرایان، ژاپني‌ها از محافظه‌کاران به ائتلاف چندگانه، سپس به محافظه‌کاران و سپس یوناني‌ها از سوسیالیست‌ها به محافظه‌کاران و سپس دوباره به سوسیالیست‌ها، روس‌ها از دموکرات‌ها به کمونیست‌ها سپس به یلتسین و … چرخش کرده‌اند و از گزینه‌اي به گزینه دیگر روي آورده‌اند و در اکثر موارد نیز چیزي جز ناکامي پي‌در پي تجربه نکرده‌اند. در نتیجه کلبيمسلکي رایج‌تر و امیدها کم رنگ‌تر مي‌شوند و نظامات سیاسي پیشبیني‌ناپذیر مي‌شوند.